هر روز ممکنه شهید بشی
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  
من و الهی فکر نمی کردیم ، عملیات شناسایی این قدر پیچیده باشد . خیلی عجیب بود . اروند ، وقتی کنار ساحلش هستی ، فکر می کنی رود در حالت جزر است ، ولی وقتی وسط اروند می روی ، می بینی تازه رودخانه در حالت مد است .
از بویه شماره هشت که در دریا بود و چراغ فانوس دریایی داشت ، تا سکوی الامیه ده کیلو.متری فاصله بود . قرار شد آزمایش کنیم ، قایق را به لنگر قایق عاشورا مجهز کنیم ، با قایق تا بویه هشت برویم ، بعد لنگر را در آب بیندازیم ، با غواصی به طرف سکو برویم و بعد از شناسایی به طرف قایق برگردیم .
برای آزمایش ، این کار را اول در بهمن شیر انجام دادیم . نتیجه ای که به دست آمد برای خود ما غیر قابل تصور بود . محیط و جریان بهمن شیر ، تقریبا شبیه به اروند بود و برای همین محل آزمایش انتخاب شده بود . بعد از یک مبارزه کاملا خسته کننده ، توانستیم در مدت زمان یک ساعت و نیم ، خلاف جریان آب ، فقط صد متری را طی کنیم .
هملن شب جلسه مشترکی گرفته شد و تصمیم گرفته شد که از طناب استفاده شود رفتن با جریان آب و برگشتن با طناب !
فردای آن روز من و الهی  به آب زدیم . خودم را که به جریان وحشی بهمن شیر سپردم ، یاد شهید حناوی افتادم . رفتن با جریان آب خیلی راحت بود ولی در جریان برگشتن با طناب ، آب چنان به سینه مان کوفت که راحتی رفتن را فراموش کردیم . وقتی به ساحل رسیدیم قیافه هر دو نفرمان دیدنی شده بود .
کم کم داشتیم نگران می شدیم . بعد از انجام این همه تمرین و گذشت زمان َ، فکر این که عملیات شناسایی انجام نشود یا اینکه به مخاطره بیفتد ، آزارمان می داد .
فردای آ« روز مسئله ای مشخص شد که همه ما را به فکر فرو برد و آ« نکته این بود که درست در محل سکو ، آب سد خور عبد الله بهمن شیر و اروند به هم می پیوندند و در ـن منطقه جریان شدیدی ایجاد می کند و هر جنبنده ای را در آّ ، دچار قیامتی می کند .
وقتی به جریان چرخشی آب فکر کردیم ، تصمیم خودمان را در جلسه نهایی گرفتیم . قرار شد لباس غواصی بپوشیم و تمام مسیر را با قایق طی کنیم .
چند روز گذشت تا مجموعه شرایط اروند و آب و هوا و وضعیت نور ماه برای انجام عملیات شناسایی مناسب شد . چهار هم بود و مهتاب کامل . حدود عصر با سه قایق لگنی برای رفتن تا بویه 8 و دو قایق پا رویی کانو رفتن تا اسکله وارد نهر قمیچه شدیم .
وارد نهر که شدیم ، دلم برای همه تنگ شد . برای خانواده ام ، برای تمام برو بچه ها ، برای غواصها .. انگار سالهای سال آنها را ندیده بودم . من و الهی دذر این همه مدت آن قدر به هم نزدیک شده بودیم که با کمک حس ششم حتی حرکتهای جزیی همدیگر را هم پیش بینی می کردیم و خلاصه روز به روز علاقه ما نسبت به همدیگر بیشتر و شدیدتر می شد .
در همین فکر بودم که صدای دوشیکا و توپ 23 بلند شد و آرامش منطقه را به هم کوفت . این صدا مربوط به ورود بچه ها از نهر قمیچه به اروند بود که شنیدن جریان آن خالی از لطف نیست .
عراقیها یک قبضه توپ 23 در قصر بیشه مستقر کرده بودند که خطری جدی بود برای هر قایق یا جنبنده ای که در مسیر حرکت می کرد .
طریقه رها شدن از دست این توپ مزاحم را برای اولین بار در آنجا دیدم . بچه ها یک دوشکای سالم و سر حال را روی یک قایق تند روی سر حال تر کار می گذاشتند ، قایق حوالی توپ می چرخید و رو به نیزارها و توپ تیر اندازی می کرد و آنقدر تیر اندازی را ادامه می داد تا اینکه توپ به غرش می افتاد و رد پای قایق را می زد .
خدمه دقایق مشغول سر گرم کردن توپ می شدند و زمان مناسبی به وجود می آمد تا قایق یا قایقهایی که از گذرگاه قصر عبور می کردند ، به این بازی بخندند و از معبر رد شوند .
از اروند که رد شدیم به دریا رسیدیم . شب چهاردهم بود و دریا به نهایت زیبایی خودش رسیده بود . پدرم می گفت : هیچ انسانی نیست که دریا را ببیند و در مقابل این همه عظمت و زیبایی احساس عجز نکند .
به چراغ دریایی (بویه 8) که رسیدیم ، توقف کردیم . اینجا نقطه ای بود که می بایست ، قایقهای کانو سر هم بندی می شدند و از آنجا حرکت حرکت اصلی به سمت اسکله شروع می شد .
بعد از سر هم بندی قایقها نوبت خداحافظی رسید .الهی را که در آغوش گرفتم ، گردنم از اشک چشم او خیس شد ...
یک قایق کانو را من و الهی هدایت می کردیم و قایق دیگر را شهید خرمی از بچه های گچساران و عقیل زاده بچه ماهشهر هدایت می کردند . این بچه ها از ناو تیپ کوثر آمده بود و قرار بود در این عملیات همدیگر را همراهی کنیم .
بالاخره بسم الله گفتیم و راه افتادیم . سعی کردیم  توانمان را ذخیره کنیم تا در برگشت انرژی کم نیاوریم ؛ به ویژه اینکه در برگشت باید با جریان چرخشی سد خور عبد الله ، بهمن شیر و اروند هم مبارزه می کردیم .
همین طور که پارو می زدیم ، هجوم فکرها و خاطره های مختلف به ذهنم شروع شذ . به این فکر می کردم که ما در مقابل این همه تجهیزات و رادارها و امکانات ، کاملا بی دفاع بودیم . فقط در صورتی صحیح و سالم بر می گشتیم که از جنگ رادارها جان سالم به در ببریم و گرنه ما کجا و ناوچه اورا کجا ! به قول یکی از بچه ها ، ناوچه اوزا می تونه اصلا حرکت نکنه و بذاره تا شما شناسایی رو کامل کنید و خداحافظی کنید و وقتی سر و ته کردید و بعد از اینکه ده کیلومتر دور شدید ؛ یا یه شلیک توپ ، الفاتحه ...
چند سال پیش که تازه اومده بودم اطلاعات عملیات ، یکی از بچه ها بهم گفت : فلانی خودت اومدی اطلاعات عملیات یا فرستادنت ؟
خجالت کشیدم . گفتم : خودم اومدم .
گفت : عاشقی یا دیونه ؟
گفتم : یعنی چی ؟
گفت : کسی که می یاد اطلاعات عملیات ، یا دیونه شهادته ، یا عاشق حسین . تو کدومشی ؟
هیچی نگفتم . راست می گفت . اون واحد یه جور دیگه بود . جلوی در ورودی اون جا روی یه مقوای بزرگ نوشته شده بود :
من از امروز  ، ترک دست وا و سر و پا کرده ام .
وقتی رفتم قسمت غواصها ، یک بار که با یکی از بچه ها راه می رفتیم ، دیدم پشت یک تپه ، یک قبر کنده شده .
گفتم : این قبر مال کیه ؟
گفت : مال همه .
همه یعنی کیا ؟
همه بچه های اطلاعات عملیات ، غواصها ، حتی خودت .
یعنی چی ؟
هر کی میاد توی این واحد ، درست مثل اینه که از همون اول قبر خودش رو با دست خودش کنده . هر روز ممکنه شهید بشی . بچه ها شب که می شه ، آخر وقتها می رن می خوابن توی قبر و بیا خودشون خلوت می کنند ...
حالا این قبر رو کی ؟
یادش بخیر ، «مرتضی حقیقی » پیشقدم این کار شد . اول برای خودش بود . بعدها بچه ها هم ازش استفاده می کردن .
بنده خدا به شوخی می گفت : یواشکی رفتم  یه متر زمین خریدم ؛ چه زمینی ، یه زمین بود چه جایی ، مساحتش یک در دو ، چهار نبش ، مسکونی ، در از سقف زیر زمین .... بچه ها اینو هم نتونستن ببینن . رفتن غصبش کردن . این یه تکه زمین رو هم نتونستن ازمون ببینن . والله زمین غصبی نماز نداره ...
حالا کجاست ؟
از این واحد رفته یه جای دیگه ...
اون جا ، توی اون واحد ؛ سوره واقعه ، سوره حشر و سوره قدر معنای دیگری می داد . اصلا نماز اون جا یه مراسم دیگه ای داشت . دلم برای همه بچه ها تنگ شد . آخر نتونستم با اون جوون سبزه ای که حالا دیگه اسمش هم یادم نمانده ، خداحافظی کنم . اون یکی از بچه های جنگ بود که با بقیه بچه ها فرق می کرد و تفاوتش در گوشه گیر بودنش بود .
کسی نمی دانست که او دقیقا چه مدت در جبهه ماندگار شده ولی از اینجا و اون جا می شنیدم که او در جبهه بزرگ شده . اوایل که به واحد ما آمد متوجه مسئله ای شدم . او هیچ وقت نامه هایی که برای نوشتن نامه به بچه های جبهه داده می شد ؛ استفاده نمی کرد و آنها را به بچه ها می بخشید .
بچه ها خیلی دوست داشتند در آن کاغذها که رنگ و بوی جبهه می داد ، برای خانواده هایشان نامه بنویسند . تا این کاغذها بین بچه ها پخش می شد ، بچه ها دور و برش را می گرفتند وبا شوخی یا چاپلوسی یا بعضی هم با خواهش و تمنا کاغذهای او را برای خودشان می گرفتند .
من آرام آرام کنجکاو می شدم تا اینکه از گوشه و کنار شنیدم که او تمام خانواده اش را از دست داده و کسی را ندارد . خیلی سعی کردم با او هم صحبت بشوم ؛ به خصوص عصرهای جمعه که دلتنگ تر نشان می داد .
عصر جمعه ای بهش گفتم : عصرهای جمعه خیلی دلت می گیره .
گفت : همه عصرهای جمعه دلگیر هستن می دونی چرا ؟
گفتم : چرا ؟
بعضی ها می گن تبعید آدم در بهشت به زمین توی یه عصر جمعه اتفاق افتاده ... می گن همه آدم ها توی عصرهای جمعه دلشون برای بهشت تنگ می شه و دلتنگی می کنن.
بعد از ظهرهای جمعه سعی می کردم او را تنها نگذارم . یک عصر جمعه ای که او را گم کرده بودم . حسابی دنبال او گشتم تا اینکه دیدم ، یک نفر پشت تانکر آّ کز کرده . خودش بود . یا الله گفتم . آنجا رسم بود وقتی می خواهند خلوت کسی را بشکنند یا الله بگویند و به آن شخص فرصت بدهند تا اگر بخواهد ، قرآن یا دعایش را مخفی کند یا اشک هایش را با چفیه اش پاک کند .
نزدیکش که رسیدم ، چشمهایش سرخ سرخ بود .
گفتم : می دونی چقدر دنباغلت گشتم ؟ هیچ معلوم هست کجایی ؟
گفت : دلم برای یه نفر تنگ شده .
خوشحال شدم . گفتم حتما می خواد درباره دوستی ، آشنایی ، کسی صحبت کند . حقیقتش خیلی درباره اینکه کسی را دارد یا نه کنجکاو شده بودم .
من هم پرسیدم : دلت تنگ شده ؟ برای کی ؟
گفت : نمی دونم ... خودم هم نمی دونم ...

منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-1380

کلمات کلیدی: خاطرات
قائم مقام فرمانده تیپ دوم لشکر7ولی عصر(عج)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

به مرحله ای از اخلاص و کمال رسیده بود که ترس در وجود او معنا نداشت، شجاعتش زبانزد خاص و عام بود، او را حمزه ی مسجد جزایری لقب دادند، از صورتش نور می بارید هر که او را می دید شیفته اخلاق نیکوی او می شد. خود را متعلق به همه قومیتها می دانست.
سال 1340 هجری شمسی شهرستان شوشتر شاهد تولد کودکی از تبار نور بود, نامش را سعید گذاشتند تا سعادتمند دنیا و آخرت گردد. پس از تولدش به خاطر شغل پدر به شهرستان آغاجاری و گچساران هجرت می کند و 7 سال بعد یعنی در سال 1347 به اهواز ، پدر از دوران کودکی سعید را به دامن مسجد و محراب سپرد و با اصول و مبانی اسلام آشنا کرد.  از 6 سالگی نماز می خواند و همیشه همراه پدر در جلسات مذهبی شرکت می کرد. او در خانواده ای رشد کرد که روحیه ظلم ستیزی در آن وجود داشت. پدر سعید سخت مخالف سیطره استکبار جهانی یعنی آمریکا و عمالش شاه بر مملکت شیعه بود و به همین جهت سعید را در این راستا تربیت نمود.
عاشق  مطالعه بود و اوقات فراغت را به یادگیری و مطالعه سپری می کرد.بعد ها که بزرگ شد, یکی از مدرسین کانون انجمن اسلامی اهواز بود. سعید شرایط موفقیت و پیروزی را در فرهنگ سازی می دانست.
در دوران دبیرستان به صف مبارزین با حکومت شاه خائن پیوست و نقش عمده ای در سازماندهی مبارزات مردم خوزستان و به خصوص اهواز در مقابل رژیم دیکتاتوری خاندان فاسد پهلوی داشت . او عضو گروه موحدین انقلاب اسلامی بود , این گروه فعالیت های بی شماری در هدایت و سازماندهی فعالیتهای انقلابی مردم داشت؛پخش وسیع اعلامیه ها و پیامهای حضرت امام در سطح شهر اهواز با توجه به خفقان حاکم بر جامعه ی آن روز یکی از کارهای این گروه انقلابی بود.
سعید در سال 1357 مدرک قبولی دوران متوسطه را گرفت.
با پیروزی انقلاب اسلامی مبارزه خود را تداوم بخشید و درراه اندازی کمیته انقلاب اسلامی (سابق)اهواز نقش عمده ای داشت. مدتی بعد به سبز پوشان پاسدار  پیوست، ضمن اینکه سنگر فرهنگ را فراموش نکرد و درسهای تفسیر قرآنش بر قرار بود.
او نقش عمده ای در هدایت افکار عمومی داشت، سعید از جسمی چالاک و قوی بر خوردار بود ولی در عین حال از متواضع ترین افراد بود. او سنگ صبور بود و در میادین سخت مبارزات قبل از انقلاب و بعد در جنگ تکیه گاهی برای رزمندگان اسلام , گرچه خودش دلی پر و مملو از غم داشت اما در مشکلات و گرفتاریهای جمعی از نظر روحی یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود.
با شروع جنگ تحمیلی به جبهه شتافت و در وجب به وجب خاک کربلای خوزستان حماسه آفرید.
جبهه های  سوسنگرد، بستان، هویزه، دشت عباس، عنکوش؛ شاهد حماسه های بیاد ماندنی اوست.
سعید تا عملیات فتح المبین در محورهای مختلف به عنوان فرمانده محور و فرمانده گروهان نامنظم و در عملیات فتح المبین به عنوان فرمانده گردان و قائم مقام فرمانده تیپ دوم لشکر 7ولی عصر(عج) درخشید و سرانجام در روز هفتم فروردین 1361  در عملیات فتح المبین پیشانی اش مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.
در یکی از دستنوشته هایش اینگونه نوشته است:
خدایا. به عزّتت قسم دل خون با دیدارت و با آتش عشقت آرام نمی گیرد. خدایا به عزّتت قسم شوق دیدارت دیوانه ام کرده است. خدایا، به عزّتت قسم که شهادت تنها راه دیدار و لقاء خودت و نزدیکترین راه وصال به خودت است.
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهید وامور ایثارگران اهواز,مصاحبه با خانواده ودوستان شهید


کلمات کلیدی: خاطرات
شعر دفاع مقدس و لزوم باز تعریف
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  
خورشید اگر به مهر تابنده شده است
وز عطر بهار، شهر آکنده شده است
تغییر نیامده است در لیل و نهار
ذرات تو در جهان پراکنده شده است
شعر دفاع مقدس خود رزمنده اى بود که با تمام وجود گام در طریق پاکبازى نهاده بود، رزمنده اى که به تعبیر شادروان دکتر سید حسن حسینى، مدال و نشان سرفرازى و افتخارش، زخمهاى گلگونى بود که در راه عشق برداشته بود و باز به تعبیر همان بزرگمرد شعر دفاع مقدس رزمنده اى بود که در پیش چشمان حیرت زده دنیا حیثیت مرگ را به بازى گرفته بود:
کس چون تو طریق پاکبازى نگرفت/با زخم نشان سرفرازى نگرفت
زین پیش دلاورا کسى چون تو شگفت/حیثیت مرگ را به بازى نگرفت
شعر دفاع مقدس اگرچه در یک نگاه و تقسیم بندى کلى، شاخه اى از شعر مقاومت است، شعر مقاومتى که در طول تاریخ شکوهمند ادب فارسى همواره با جلوه هاى گوناگونش حضورى نقش آفرین و تاثیرگذار داشته است، اما شدت و عمق فرهنگ دفاع مقدس به حدى بود که شعر دفاع مقدس توانست تمامى جلوه هاى دیگر شعر مقاومت را در طول تاریخ شعر فارسى تحت الشعاع قرار دهد و خود تبدیل به شعر مقاومت فارسى شود و در همین راستا اگر چه به شکل معمول شعر دفاع مقدس بخشى از شعر انقلاب اسلامى است اما از آنجا که هشت سال از سال هاى طلائى شعرپس از پیروزى انقلاب اسلامى در کوران دفاع مقدس گذشت و درست در همین سال ها شاعران برآمده ازارزش هاى انقلاب اسلامى در اوج جوشش و کوشش خویش قرار داشتند، بسیارى از آرمان ها و مضامین انقلاب اسلامى هم در شعر دفاع مقدس مجال تجلى یافت ، به گونه اى که امروزنمى توان بین شعر انقلاب و شعر دفاع مقدس تفکیک قائل شد و به واقع که شعر انقلاب همان شعر دفاع مقدس است.امروز برحسب ظاهر جنگ تمام شده است و جبهه اى نیست که در آن رزمنده اى سنگر گرفته باشد، بجنگد، بایستد، زخم بردارد، بکشد و به شهادت برسد اما اگر نگاه نافذى باشد و از سطح ماجرا به شطح آن سیر کند خواهد دید که فرهنگ دفاع مقدس و رزمندگانش حضور دارند و دست از آرمانهاى مقدسشان برنداشته  اند و در سنگرهاى دیگرى به مقاومت خویش ادامه مى دهند و طبیعى است شعر دفاع مقدس که همان رزمنده است نیز حضور داشته باشد و با جلوه ها و مصادیق دیگرى به نقش آفرینى خویش ادامه دهد؛ پس همانگونه که خود دفاع مقدس با همان آرمانها تغییر سنگر داده است، شعر دفاع مقدس را نیز با همان آرمانها باید در حوزه ها و جلوه هاى تازه اش جست وجو کنیم و انتظار نداشته باشیم شعر دفاع مقدس امروز نیز همان حماسه سرایى و تعابیر و تصاویرى باشد که در زمان جنگ معمول و مرسوم بود،امروز نه تنها شعر هایى که موضع اصلاح گرایانه درمسائل و معضلات اجتماعى دارد ،ادامه همان جریان شعر دفاع مقدس باید تلقى شود که چه بسا شعر زمینه اى عاشقانه داشته باشد اما در تاویل آن به همان فرهنگ شهادت و ایثار که موجد شعر دفاع مقدس بود برسیم، این رباعى ظاهرى عاشقانه دارد
من با تو به شعر ناب تبدیل شدم/جارى شدم و به آب تبدیل شدم
مهر تو به آسمان کشیدم از خاک/تا آنکه به آفتاب تبدیل شدم
اما معشوق در این رباعى چه جایگاه و شانى دارد و عاشق از او چه بهره اى برده است، معشوق کسى است که مهر او عاشق را از خاک به افلاک کشیده و او را به آفتاب تبدیل کرده است، من بر این باورم که این رباعى متاثر از همان فرهنگ شهادت و ایثار است و عشق همان عشقى است که در دوران دفاع مقدس جوان هاى رزمنده را به ملکوت جبهه ها مى کشاند وآنها را تبدیل به پاره هاى نور کرده بود، و چنین است که به نظر مى رسد در تعریف شعر دفاع مقدس در زمان حال باید تجدید نظر شود و باز تعریفى از آن ارائه شود تا جلوه هاى تازه شعرى که متاثر از فرهنگ ایثار و شهادت است بتواند در این تعریف جایگاه خود رابیابد.

مصطفى محدثى خراسانى
منبع: روزنامه جوان


کلمات کلیدی: شعر در مورد شهدا
اگر براه خدا داده ام سر و جانم
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

585
زندگی آب روان است و روان می گذرد
هر چه اندر طلب ماست همان می گذرد

596
اگر براه خدا داده ام سر و جانم
هزار شکر که بر پاست دین و قرآنم

600
بیا ببین تو بر این خاک جای پای شهادت
به سینه شور حسینی ، به دل هوای شهادت

601
بخون خویش نویسم بروی لوح مزارم
که من بجرم محبت قتیل و پیرو یارم
زبی قراری من خلق در شگفت و ندانند
که بی قراری روی حسین برده قرارم

602
تو به حق عاشق صادق بودی
به عروج که تو لایق بودی
قاسم کرببلا محمد من
کشته دین خدا محمد من

603
جز یاوران سرور آزادگان حسین (ع)
مادر نزاده است چو اینها بروزگار

604
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
این زمان در کس وفاداری نماند
زآن وفاداران و یاران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشانرا هزاران یاد باد

606
تا رمز یا زهرا (س) من از رهبر گرفتم
در سر زمین عاشقی سنگر گرفتم

607
سرباز خمینی ام ز مردن چه زیان
چون آبروی هر دو جهانم دادند

608
 من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا (ع)
می شنوم ز قدسیان زمزمه رضا (ع) رضا (ع)

منبع: کتاب پر پرواز ملائک

سایت ساجد


کلمات کلیدی: شعر در مورد شهدا
یه عکس جالب از شهدا
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

http://www.sabokbalan.com/4images/data/media/119/abedi.jpg


کلمات کلیدی: عکس شهدا
یه عکس جالب از شهدا
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

http://www.sabokbalan.com/4images/data/media/3/tashee-500shahid-arbaeen-hossein2.jpg


کلمات کلیدی: عکس شهدا
یه عکس جالب از شهدا
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

http://www.sabokbalan.com/4images/data/media/3/zeinoddin.jpg


کلمات کلیدی: عکس شهدا
یه عکس جالب از شهدا
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  

http://www.sabokbalan.com/4images/data/media/3/smhashemi-big.jpg


کلمات کلیدی: عکس شهدا